به گزارش اطلاعات آنلاین، دیوید کورنول خیلی پیش از آنکه با نام مستعار «جان لوکاره» به شهرت جهانی برسد، غرق در دنیای رازها بود. او فریبکاری و خوداتکایی را از همان کودکی آموخت. لوکاره خاطرهای تلخ از دوران مدرسه را اینطور تعریف میکند: «پدرم به ما گفت در انتهای مسیر ورودی مدرسه شبانهروزیمان در برکشر منتظر بمانیم. بعدها فهمیدیم که او به خاطر پرداخت نکردن شهریه مدرسه، نمیخواست خودش را به مسئولان آنجا نشان دهد، اما ما در آن لحظه چیزی نمیدانستیم. با چمدانهایمان در اتاقک نگهبانی منتظر ماندیم، اما او هرگز نیامد.»
پدرش، رانی کورنول، کلاهبرداری بود که مدام به زندان میافتاد و آزاد میشد. در آن روز خاص، پسرها برای اینکه پیش همکلاسیهایشان آبرویشان نرود، تمام روز را بیرون از مدرسه ماندند؛ نه پولی داشتند، نه غذایی. عصر که شد به مدرسه برگشتند و با خونسردی وانمود کردند که روز فوقالعادهای داشتهاند. لوکاره میگوید: «این اتفاق از نظر جاسوسی خیلی آموزنده بود: وقتی قرارت بههم میخورد، باید یک داستان پوششی بسازی و با خونسردی به نقشهات ادامه دهی.»
در دوران جنگ جهانی دوم، وقتی بچهها درباره شجاعت پدرانشان در میدان نبرد حرف میزدند، لوکاره زندگی دوگانهای ساخت. آدام سیسمن، زندگینامهنویس او میگوید: «او از پدرش خجالت میکشید؛ مردی که در بازار سیاه سودجویی میکرد. لوکاره برای پنهان کردن این شرم، داستانهایی ساخته بود که پدرش در واقع یک جاسوس است.»
لوکاره همانطور که در سال ۲۰۰۸ به بیبیسی گفته همین پیشینه پرماجرا، او را برای نویسنده و جاسوس شدن تربیت کرد.
قهرمانان ضدجیمزباند
این رابطه پیچیده با مفهوم قهرمانی، در رمانهایش هم دیده میشود. قهرمان مشهور او، جورج اسمایلی، دقیقاً نقطه مقابل جیمز باند است؛ فردی بیادعا، چاق و بدلباس که به قدری در سایه حرکت میکند که انگار اصلاً وجود ندارد. لوکاره عمداً از زرقوبرق جیمزباند فاصله گرفت تا واقعیت پیشپاافتاده و خاکستریِ دنیای جاسوسی را نشان دهد؛ واقعیتی که خودش طی سالهای کار در سازمانهای اطلاعاتی امآی۵ و امآی۶ از نزدیک لمس کرده بود.
رابطه لوکاره با پدرش تا آخر عمر همینقدر پیچیده ماند. سیسمن میگوید: «رانی هیچ حد و مرزی نداشت؛ از یک سو کلاهبرداری بود که از پیرزنها دزدی میکرد و از سوی دیگر، مشخص بود که عمیقاً پسرانش را دوست دارد.» لوکاره هم هر وقت پدرش در گرفتاریهای مالیِ پایانناپذیرش به او زنگ میزد، چکاش را پاس میکرد و کمک حالش بود، اگرچه از آن وضعیت عذاب میکشید.
لوکاره میگوید: «پدرم در دنیای خیال زندگی میکرد؛ او یک استاد کلاهبرداری بود که میتوانست قصرهای خیالی بسازد و شخصیتهای جدیدی خلق کند. این استعداد او در قصهپردازی، به من هم رسید و برایم طبیعی بود که به سمت نوشتن رمانهای داستانی بروم.»
خانه برای لوکاره، مثل شخصیتهای رمانهایش، مکان ناامنی بود؛ جایی که هر لحظه ممکن بود طلبکارها یا مأموران بیایند و اسباببازیهایت را ببرند. او معتقد بود همین ناامنی مداوم بود که جرقه نویسندگی را در ذهنش روشن کرد.
او در نهایت این میراث تلخ و شیرین را پذیرفت: «تجربههای عجیبی که با پدرم داشتم، به زندگیام عمق داد و آن تنشِ همیشگی را در من زنده نگه داشت که در تمام کتابهایم جاری است. من همیشه از گراهام گرین نقلقول میکنم که "ترازِ اعتباریِ یک نویسنده، دوران کودکی اوست"؛ و اگر اینطور باشد، من با آن کودکی پرماجرا، ثروتمندترین نویسنده دنیا بودم.»